دل نوشته های شیدا |


ای پدر ما که در آسمانی
نام تو مقدس باد
ملکوت تو بیاید
اراده تو چنان که در آسمان اجرا می شود
در زمین نیز اجرا شود
نان کفاف ما را امروز به ما بده
و قرضهای ما را ببخش
چنان که ما نیز قرضداران خود را می بخشیم
و ما را در آزمایش میاور
بلکه از شریر ما را رهایی ده
زیرا ملکوت و قوت و جلال
تا ابدالآباد از آن توست
(انجیل متی ،6:9-13)
سپاس می گزارم که آن میلیونها میلیونی که حق الهی من است هم اکنون به وسعت دریاها و به لطف الهی و از راههای عالی در برابرم جمع می شود.
من در خرج کردن پول بی باکم و می دانم که خداوند روزی رسان بی درنگ و نامتناهی من است.

دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها. حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بی شخصیتاند و بی اعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهاشان یکی است.
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می گذارند. کسانی که هماره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند
شگفت انگیز ترین آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. می فهمیم که آنان چه بودند. چه می گفتند و چه می خواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم . هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان می آید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
راستی تو از كدام دسته ای ؟
خـدایا تـو چگونه زیـسـتـن را به مـن بـیاموز مـن خـود چگونه مُـردن را خـواهـم آموخـت .
من تا بحال فکـر می کـردم که راه ِ زندگی کـردن را می آموزم غافـل از اینکه راه ِ مردن را می آموخـتم .
انسان با یک دست زندگیش را می سازد و بـا دست دیگـر آنـرا ویـران می کند .
بـزرگترین آزادی بشر توانایی تصمیم گیری و انتخاب نگرشهای خویشتن است.
خود را سرزنش نكنید، زیرا خود باوری را كاهش می دهد .
سعی كنید آن كاری را انجام دهید كه می خواهید، سپس مودبانه ، اما محكم تمام خواسته های دیگران را نپذیرید .
اجازه ندهید كه محرومیتهای شما ، مانع استفاده از نعـمتهایتان شوند.
در زمان تنش و فشار عصبی به خاطرات خوش و دوران شیرین زندگیتان فكر كنید .
هیـچ وقت برای لذت بردن از زندگی و برای عوض شدن دیـر نیست .
اغلب مردم تقریباً به همان اندازه ای شاد هستند كه ذهن خود را برای آن مهیا كرده اند.
مـحرومـیـت استعدادهایی را شكوفـا می سازد كه در خوشیها پوشیده می مانند .
اغلب مشكلات در واقع ناشی از فـقدان تـفكر است .
بسیار كمتر از آنچه میدانیم ، می اندیشیم .
بسیار كمتر از آنچه دوست داریم ، می دانیم .
و بسیار كمتر از آنچه باید دوست داشته باشیم ، دوست داریم .
رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم تا دوست رابه یاری نخوانیم،
برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند.
طعمتوفیق را می چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زیبایی هارا تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنهابودن سخت تر از کویر است.
در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند یاد "تنهایی" را در سرت زنده میكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمهتمام است .
" تنها" بودن ، بودنی به نیمه است
و من برای نخستین بار در هستیام رنج "تنهایی" را احساس کردم.
دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و درزیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس ازآشنایی پدید می آید و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از«آشنا شدن» است که «خودمانی» می شوند؛ دو روح نه دو نفر. که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ و کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان خود به خود دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیدهاند وآسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق های روشن و پاک و صمیمی «ایمان» در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ی درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آن را به لرزه در میاورد. هر لحظه پیام الهام های آسمان های دیگر را دارد. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. عَشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.خدایا به آنان که دوست می داری بیاموز که عشق از دوست داشتن بدتر است و به آنان که دوست ترداری بچشان که دوست داشتن ازعشق برتر.
آخرين مطالب ارسالي;